آنان که از درد خیانتِ شان تنها باید گریست - مرصاد یا فروغ جاویدان (قسمت اول)
دیگر اواخر جنگ بود و از نظر ما (ایران) جنگ به پایان رسیده بود، زیرا امام خمینی (ره) با پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل که خواست طولانی مدت صدام (غرب، اعراب و تمام هم پیمانانش) بود در واقع پایان جنگ را اعلام کردند؛ البته اعلام این تصمیم امام طی پیامی بینظیر در آن موقع و از طریق رادیو غوغایی در جبهه ها ایجاد کرد و اشک از چشمان رزمندگان و فرزندان امام راحل جاری کرد؛ واکنش گریه آلود رزمندگان نشان دهنده اتصال قلبی آنان با ایشان داشت، این پیام برای اعلام آتش بس حامل جملاتی بود که علاوه بر اعتراف بر اجبار قبول آتش بس بر دردهایی دلالت می کرد که این پدر ملت کشیده بود، و جام زهری که سرکشید، خون به دل جوانان قهرمانی کرد که خود را فرزندانش می دانستند، نمونه ی بارز این امر در بین رزمندگانی که با ما بودند، شهید رضا قنبری بود که مثل ابر بهار و همچون مادری می مانست که بر مرگ فرزند جوانش بگرید. فهم این حرکت انان انچنان که انان می فهمیدند، برای من ان موقع ملموس نبود و به این میزان اتش درونی و رنجی که می دیدم تعجب می کردم، و باخود می گفتم که امام هم به سان و سیره ی ایمه (ع) و پیامبر اکرم (ص) با دشمن از در صلح در آمده و این تعجبی ندارد.
از این که بگذریم مقرر ما در "تنگه چهارزبر" که بین "ماهیدشت" و روستای "حسن آباد" قرار داشت و از باختران (انروز و کرمانشاه امروز) تقریبا بیست تا سی کیلومتر به سمت "اسلام آبادغرب" فاصله داشت. مقر ما تقریبا با این فاصله کم از کرمانشاه در حاشیه این شهر قرار داشت. این مقر برای من خاطرات تلخ و شیرین را توامان در خود داشت. از کرمانشاه که به سمت اسلام اباد می رفتی قبل از تنگه چهارزبر، سمت راست جاده ای بود که به دره ای منتهی می شد که در این دره جویبار نسبتا پر آبی جاری بود که این جویبار از چشمه ای سرچشمه می گرفت و همانطور که تمدن ها در کنار رودها بوجود می امد مقر تیپ 12 قایم آل محمد (عج) در ان زمان در کنار این جویبار شکل گرفت و این تیپ مقری را برای خود تدارک دیده بود که این مقر در واقع مقر بین راهی برای مقر اصلی در دزفول و مناطق عملیاتی در شهر بانه در کردستان بود، ماموریت عملیاتی که تیپ در مناطق کردستان گرفته بود باعث شد که این مقر را برای کم کردن فاصله بین جبهه های شمالی و جنوبی در کرمانشاهان برای ما در نظر بگیرند و به همین دلیل قسمتی از تیپ در این شهر مستقر شده بود.
در کناره های این دره مردم به زراعت می پرداختند که اکثرا هم نخودکاری به نظرم بود که به صورت دیمی انجام گرفت. منطقه با صفایی بود هم اکنون هم یاد ان روزها را در ذهن خود دارم و می توانم ان را مرور کنم. گاهی برای حمام رفتن به شهر کرمانشاه می رفتیم، خاطرات خوبی از این شهر دارم طاق بستان و شگوه و عظمت تمدن ایرانی در این شهر جلوه گر است. مردم مهربان و پهلوان منش این شهر و شکوه این مرزداران مرزهای غرب کشور از گیلانغرب، تازه اباد، اسلام اباد، سرپل ذهاب و کلا کرمانشاهان را می توان در ادوار تاریخ دید؛ نقش این منطقه در فرهنگ و تمدن ایران از هزاران سال قبل را از اثار به جای مانده می توان به خوبی دید و علیرغم این که ما در معرفی فرهنگ خود هیچ همتی نداریم لیکن حداقل اثار به جای مانده تاریخی به خوبی بر این امر حکایت دارد و نیازی به ما ندارد تا ان را بشناسانیم و بی مهری ما به فرهنگ بجای مانده از اجدادمان اگرچه خسارات جبران ناپذیری را به ان وارد کرده است لیکن انچه مانده کاملا دلالت بر فرهنگ غنی ایرانی دارد.
بگذریم، از سرپل ذهاب و قصر شیرین نفت شهر که دو ورودی قدیمی و از قبل جنگ برای ورود به عراق از ایران و بلعکس بودند و قدیمی ها هم خیلی در این خصوص گفتند و من هم شنیده بودم که چطور برای زیارت عتبات عالیات عراق از قصر شیرین و کرمانشاهان به زیارت رفته اند و یا این که این مسیر را زوار عاشق ایمه (ع) چگونه گذشته بودند و از ایران به عراق برای زیارت رفتند و با تربت خاک کربلا برگشته اند و نسل های قبل و بعد از انقلاب هر دو از این مسیر خاطره های زیادی دارند. من هم یک بار در این مسیر سفری داشتم و ان موقعی بود که از منطقه مریوان بعد از عملیات کربلای 10 به دیدار شهرهای حلبچه، خرمال و دوجیله رفتیم و از انجا به دزلی، پاوه، جوانرود، سرپل ذهاب، تازه اباد و اسلام اباد و بعد هم کرمانشاه امدیم؛ مسیری بسیار طولانی ولی انقدر دیدنی بود که هنوز هم ان را از یاد نبرده و مناظر ان را در ذهن خود دارم ؛ سفری که تماما در پشت وانت تویوتا طی شد.
سه راهی پای کوه دزلی که یک راه به عراق می رفت (فکر کنم به سد دربندیخان عراق) و یک راه به سمت حلبچه و مریوان و یک راه به سمت پاوه و استان کرمانشاه. کوه بزرگ کله قندی که دره ان بسیار عمیق بود و... دامنه سنگی ان را هنوز در ذهن خود دارم و نمی دانم چرا باید این قدر از این منظره تصویر داشته و ذهن هنوز یک تیکه از ان ذهن نگهداشته نمی دانم چرا قبل و بعد از ان را خوب به خاطر ندارم ولی این تیکه را در ذهن هنوز که هنوز است دارم روشن؛ دزلی با قله ی بزرگ خود هنوز در خاطرم مانده.
یا شهر پاوه که ان موقع ها زیاد از ان شنیده می شد و ان به واسطه جنایاتی بود که ضد انقلاب در این شهر انجام داده بودند و شهر پاوه برای تمام ایرانی ها شناخته شده بود زیرا ان موقع شامپوی پاوه (شرکت داروگر) که نام این شهر زیبا را بر خود داشت که یکی از رایج ترین شامپوهای مورد استفاده در سراسر ایران بود و خود به خود شامپوی پاوه با شهر پاوه هر دو برای همدیگر تداعی یکدیگر را داشتند. شهری که درحاشه و امتداد دره ای قرار دارد و خیلی زیبا است و با پوشش درختی و سپیدارهای بلند خود درمسیر جاده خود نمایی می کند اگرچه توقفی در این شهر و شهر های دیگر نداشیتم لیکن هنوز خاطره این سفر تقریبا تماما به یاد دارم انچه به خاطرم می اید نزدیک 400 کیلومتری را از مریوان تا کرمانشاهان راه بود؛ به نظرم از سرپل ذهاب که خارج شدیم در حاشیه جاده کشاورزی جریان داشت و گندم کاری ها خود نمایی می کرد.
از خاطرم نمی رود که عقب تویوتا از این همه مسیر گذشتیم و من هرگز نخوابیدم و و غرق تماشای مناظر و مناطق جدیدی بودم که از ان می گذشتیم جاهایی که روی نقشه بارها ازان گذشته بودم و الان این رویاها به واقعیت پیوسته بود. باید اضافه کنم که وسیله نقلیه رزمندگان در جنگ تویوتاهایی بود که هم باربر و هم مسافربر بودند و به خوبی هر دو را در عقب خود حمل می کردند و این وسیله نقلیه الحق مرکب مناسبی بود در جاده همچون بنز نرم و راحت و در شرایط صحرا و کوه همچون وسیله مخصوصی برای حرکت در شرایط سخت شیب و ... و من در طول جنگ خاطرات تلخ و شیرین زیادی از نشستن و رفتن در عقب این ماشین ها دارم، دست ژاپنی ها درد نکند که وسیله خوبی درست کره اند.
بگذریم، از دزلی که می ایی دیواره ای سخره ایی طولانی که مرز را در سرپل ذهاب تشکیل می داد و انگار مثل دیورای خدا برای ما افریده بود زیرا از سمت عراق ان با شیب بالا می امد ولی از سمت ایران ان ناگاه تبدیل به پرتگاه میشد و شاید تنها راه صعود ان هلیبرد کردن و فرستادن چترباز بود و کسی که بالای این کوه قرار می گرفت تا کیلومتر ها خاک کشورمان در دیدرس خود داشت و گردنه های متعدد در این مسیر که شما را از زاگرس در عرض عبور می داد و به داخل سرزمین های پست داخلی انتقال می داد، زاگرسی که سراسر تمدنزا بوده و تاریخ ایران را در خود دارد و اکنون با خطوط مرزی بین المللی که بعد از جنگ جهانی دوم بین کشورها توسط استعمار کشیده بودند اقوام ایرانی (کردها) نصف شدند نیمی در عراق قرار گرفته و نیمی در ایران؛ و تمدن بزرگ ایران با فلات بزرگ ایران به قسمت هایی تقسیم شد و به کشورهای مختلف به ارث رسید.
اری این مسیری است که هم ما، هم نسل قبل از ما خاطرات ان را در جان و دل خود داشتیم یادم می اید که وقتی صحبت از رفتن به کربلا می شد ناگهان به یاد قصر شیرین می افتادیم شهری که وقتی از ان دیدین کردم حتی نشانی از خانه های ان هم نبود و از این شهر تنها خیابان هایی اسفالته و چند تک درخت باقی مانده بود؛ بعد های فردی در خصوص اسفالت های ان گفت که انقدر با کیفیت بوده است که بعد از جنگ همانها را دوباره باز سازی کردند. بابا از رفتن به کرمانشاهان می گفت که با ننه کربلایی ماه طلا رفته بودند ولی روادید خروج جور نشد و نتوانستند به کربلا بروند و مادرم از خاله کوکبش می گفت که همسر شهید حاج مهدی عراقی بود که مدتی در کرمانشاه بودند و پذیرای زوار کربلا.خلاصه این منطقه چندان با خاطرات من و خانواده ام بیگانه نبود و وقتی انجا رفتیم خاطرات گذشته ای از این شهر داشتم شهرعشاق، شیرین و فرهادِ کوهکن و... و واقعا عشق را در این مناطق به وطن می توان حس کرد و...
از این مباحث حاشیه ایی بگذریم به مساله اصلی بپردازم. که موضوع این نوشته است بحث برادران و خواهران خاین خود، به همان خائنین به وطن که تنها در درد خیانت انان به وطن می توان گریست، زیرا تنها اشک است که بر این درد التیام می دهد و هیچ چیز دیگری نمی تواند بر این زخم درون التیام بخشد و انسان رنج می کشد که چگونه می شود گروهی از هموطنان ما دستجمعی تبدیل به ستون پنجم دولت متجاوز بعث صدام جنایتکار تبدیل شوند و این چنین بی مهابا دست به خرابکاری علیه کشور خود بزنند و با تمام توان علیه کشور خود و برادران و خواهران و پدران و مادران خود از هر کاری فرو گذار نباشند و با افتخار دست به عملیات علیه مدافعین کشور خود در مقابل دشمن خارجی بزنند و جنگ کنند و بکشند و غارت کنند و جاسوسی کنند و ... واقعا انسان در می ماند که چطور راضی به چنین خیانتی شدند و چقدر باید سقوط کرد که به این امر راضی شد.
این است که جنایات صدام برای ما قابل تحمل بود ولی جنایت هموطنان و برادران و خواهران به اصطلاح مجاهد خود را نمی توانستیم تحمل کنیم و ان را در ذهن خود حل کنیم سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین که از فرزندان این مرز و بوم تشکیل شده است در اوایل جنگ در اوج خیانت و خود فروشی به عراق رفتند و این دشمن اب و خاک ایران (نه دشمن حکومت) را با تمام توان کمک کردند و در این را از هیچ کاری فرو گذار نشدند.
بحث بین ما و صدام بحث حکومت نبود، بحث ادعای ارضی عراق بر خاک پاک ایران بود، برای صدام جنایتکار سرنگونی نظام، حکومت و سرنگونی ج.ا.ایران در اهداف درجه دوم به بعد قرار می گرفت و هدف اول این چنگیز قرن، تسخیر قسمت های از مناطق خاک ایران و الحاق ان به خاک عراق بود و این جانی بین المللی و این حیوان زنجیرگشاده و درنده، به خاک ما چشم طمع داشت و در درجه دوم نیز ماموریت نابودی حکومت تازه تاسیس انقلاب اسلامی را در سر می پروراند و ان هم نیابتی از سوی کشورهای حامی خود همچون اعراب حاشیه خلیج فارس، غرب و شرق.
هدف عمده این جانی به جان ملت ها، تصرف خاک ایران بود و این امر بر کسی نمی توانست پوشیده باشد زیرا این یک بحث نسبتا قدیمی بود که در زمان شاه هم مطرح بود و صدام با پاره کردن قرارداد 1975 الجزایر که در این خصوص بین دو کشور توافق شده بود، ریشه دار بودن مشکل خود را با ایران فریاد می زد و آن را به یک جنگ عرب و فارس تبدیل کرده بود و این حیوان وحشی به زعم خود از ضعف ما در خلال لحظات بعد از انقلاب استفاده کرد و به خاک کشورمان با هدف دست یابی به آبراهه اروند رود و.... وارد جنگ شد.
لذا این بر هیچ کسی پوشیده نبوده و نیست. سرنگونی حکومت ج.ا.ایران تنها دسمایه جلب امکانات دیگران و تنها بهانه ای بیش نبود و صدام هدف اصلی خود را کشورگشایی قرار داده بود تا اولا عقده حقارت شکست خفت بار اعراب در مقابل اسراییل را در ذهن اعراب شکست خورده ترمیم کند و ثانیا خود را با این پیروزی در مقابل پارس (و به قول ناحق اعراب عجم ها) جبران کند و خفت شکست در مقابل اسراییل را به زعم خود با پیروزی بر ایران تا حدی جبران کند و خود را با قهرمانان تاریخی به قول خوشان عرب در جنگ های قادسیه که امپراتوری ایران را شکست داده بودند، برابر کند و خلاصه در ذهن این فرزند ناخلف عربِ جاهل جدید که جاهلیت 1400 سال قبل را می خواست در شکل جدید ان زنده کند، افکار مسموم و مخربی بود که این بر هیچ کسی نمی توانست پوشیده باشد زیرا این افکار در سخنان صدام موج می زد.
اری فرزندان همین اب و خاک به رهبری نادان ترین، فاسد ترین، خائن ترین، منحرف ترین، دیکتاتور ترین، جاسوس ترین، پست ترین و... رهبر حرکت های سیاسی معاصر یعنی مسعود رجوی وارد بازی شدند که اولین نتیجه مستقیم ان به تجزیه خاک مقدس ایران (در صورت موفقیت) منجر می شد و حتی من تصور می کنم در صورت پیروزی صدام در این جنگ، همین اقای رجوی و یارانش نیز از دم تیغ صدام به نوعی رد می شدند، زیرا در نزد افکار عربِ جاهل، فارس (غیر عرب) در درجه دوم اهمیت قرار دارد، این دیدگاه را حتی در زمان حضور پیامبر رحمت اسلام (ص) هم می توان دید و سلمان این صحابه صادق و متفکر و پایدار نبی خدا (ص) به علت پارسی بودن مورد بی محبتی (حتی یاران نبی خدا ص) قرار می گرفت؛ این درحالی بود که پیامبر سلمان را از خانواده خود (ص) می دانست و ان همه لیاقت و بزرگی هم برای انان در مقابل نصب او مهم نبود؛ و تنها قرار داشتن در تیره و نژاد پارسیان برای مجرم بودن در نزد این جاهلین کافی بود، که این جرم برای امثال او ثابت شده باشد.
آقای رجوی ما کمالی نداشت که با سلمان و امثال او مقایسه شود و البته برعکس در بربریت و جنایت با جاهلان عرب جدید قابل مقایسه بود؛ سلمان مظهر فضایل و رجوری مظهر رذایل بود و... پس من تصور می کنم این کار رجوی وهمپالگی هایش خیانت بی جیره و مواجب بود و نهایت مزد خیانت، در صورت پیروزی هم با خیانتی از سوی صدام پاسخ داده می شد او این خیانتکاران پارسی را از دم تیغ می گذراند. او نشان داد که حتی به اعراب خوزستان که مدعی آنان بود رحمی نکرد و چرا باید به رجوی ها رحم کند؟ این درنده ی جانی حتی به افراد خانواده خود و فرمانده هان نزدیک خود در جنگ هم رحم نکرد چگونه می توان انتظار داشت که در حق نوکرانی که از لحاظ نسل و نسب در جبهه دشمنش قرار دارند، رحم کند.
این عرب جاهلی که اکثر قوانین مدنی و مردانگی اش بر اصل و نسب استوار است به خانواده خود هم رحم نکرد چگونه می توانست حق نوکری رجوی را بدهد داشتن مرام مربوط به انسان های متمدن است و از این جانی نسل جاهلیت جدید چگونه می توانست انتظار مرام داشت. روند جنایت و نامردی این درنده را می توان در روند رسیدن این جانی بالفطره به قدرت طی سال ها به عینه دید و تا رسیدن این جانی به رهبری عراق، جنایات زیادی کرده بود که شهره بود و این نباید از دید رجوی هم دور بوده باشد ولی به هر حال این چند هزار فرزندان فریب خورده چشم به همه این حقایق بسته و به دست خود وارد دامی شدند که خفت بارترین کار برای ایران و ایرانی بود که در جبهه کسی قرار بگیری که این اهداف را در ذهن خود داشته باشد و این کار رجوی، وی و افرادی مثل او که در زمره خائنین به کشور برای ابد ثبت کرد. در بین این خائنین ابدی روحانیون هم بعضا حضور داشتند، خیانت کار دیگری مثل شیخ علی تهرانی که با رجوی در خیانت برابر بود لجن پراکنی این خبیث از تلویزیون عراق و حرف های به امام ره و مردم ایران زد که عرق شرم را در مقابل خصم برپیشانی هر ایرانی می نشاند و ما را در مقابل دشمن موقعی که صف به صف ایستاده بودیم شرمنده می کرد. هم اکنون نیز که به شرح این خیانت و شرم بزرگ می نگرم قلبم از درد می فشارد که اخر به چه دین و مسلک و مرامی بود که یک ایرانی مبارز خود را دربست در اختیار دشمن اب و خاک (نه عقیدتی) کشورش قرار دهد. این کار چقدر زمینه سقوط می خواهد که این خیانت با این روشنی محقق شود. واقعا چه پیش زمینه های در نطفه، لقمه و... باید داشت که انسان دست به چنین خطای بزرگی بزند. به نظر من خدا تنها توان محاسبه این معادله بزرگ و خفت بار با دشمن را توان محاسبه دارد.هر چه می گویم باز توان توصیف این حرکت خیانت بار سازمان مجاهدین خلق ایران را ندارم و کلمه ای ندارم که بکار برم که برازنده کار سازمان منافقین باشد و انان با این حرکت خود لعنت ابدی را برای تفکر و تاریخ خود در ذهن هر ایرانی (انقلابی و ضد انقلاب) کاشتند و نام خود را در تاریخ به زشتی به جای گذاشتند به قول مرحوم سید علی ما که با یکی از این ها دوست بود (از فامیل است و اعدام شد) تعریف می کرد که یک بار به من گفت باید نام انسان در تاریخ بماند چه امام حسین ع چه یزید فرقی نمی کند مهم این است که نام انسان در تاریخ بماند و واقعا نام انان در تاریخ ایران ماندگار شد اما به عنوان سمبل خیانت، رذالت، پستی، جنایت، انحراف و صدها صفت زشت دیگر . بگذریم قصد روده درازی در این راه را نداشتم لیکن انقدر درد خیانت، جنایت و انحراف این برادران و خواهرانمان بزرگ است که نتوانستم قبل از اعلام خاطراتم توضیحی ندهم و الان هم که می خواهم حتی خاطراتم را شروع کنم باز عقده ای دلم را می فشارد که توان تحمل ان سخت است. ولی می روم سر واقعه ای که با این قوم منحرف خود مستقیم داشتم زیرا در زمان انقلاب انقدر کوچک بودم که حضور انان را در ان موقع درک نکرده ام ولی حضور انان را در صحنه جنگ یک بار اینچنین درک کردم و رنجی درونی از خیانت، جنایت و انحراف را تا ابد بر سینه من نهادند کاش مستقیم همین را هم نمی دیدم و شرمندگی ایران و ایرانیت را در مقابل دشمنان این اب و خاک را تا ابد خود به پوست و خون نمی چشیدم. فیلم هایی از جنایات انان در حمله به مواضع ارتش در تلویزیون دیده بودم که چطور با افتخار خیانت کشتار مدافعین خاک کشور را جشن گرفته بودند و انسان از پستی این افراد در تحیر فرو می رفت که چطور برادران ایرانی خود را بشکند و یا به اسارت برده و تحویل دشمن دهند و یا این که در جبهه ای قرار گیرند که جانی ترین رهبری ان را به عهداه دارد و....
مقر باختران تیپ 12 قایم عج، ساعت حدود یک و نیم شب بود ناگهان کسی وارد چادر شد همه در خواب بودیم یک به یک بیدارمان کرد و گفت سریع به چادر تسلیحات برویم و مسلح شویم، ولی اینجا ده ها کیلومتر از محل درگیری و جنگ دور بود و نزدیکترین خطوط تماس با دشمن در بیش از 150 کیلومتر دور تر از ما قرار داشت. علی ایحال در حالت رخوت و خستگی ناشی از خواب زدگی بودم که با هل دادن، به تعجیل تشویق شدم بچه ها هم مثل من تعجیلی نداشتند و این بیدار باش را در راستای چیز دیگری تصور می کردند. با خود گفتم رزم شبانه ای، تمرین جنگی و... در کار است این موارد در مواقع اموزش به وفور بود و در مناطق جنگی هنگام حضور درمقرهای اصلی در پشت جبهه هراز چندگاهی برای تمرین و خارج شدن از روحیه غیر جنگی اتفاق می افتاد و طبیعی هم بود ،باید رزمندگان را در حالت جنگی نگه میداشتند زیرا زیرا حضور مناطقی مثل مقر تنگه چهار زبر کم کم در طولانی مدت ادم را از خط مقدم و عملیات و حال و هوای نبرد خارج می کرد و رخوت اور بود من هم تنها این حرکت را در همین راستا تلقی می کردم درصف ایستاده و خواب الود منتظر تحویل سلاح بودم زمزه ای نبود همه هاج و واج منتظر تحویل سلاح بودند نوبت به من رسید و اسلحه کلاشینکف تاشو به همراه یک سینه بند با سه خشاب و دو نارنجک که کل وضع سازمانی ما در واحد اطلاعات و عملیات بود را تحویل گرفتم و برای خلاص شدن از سینه بند ان را در محل استقرارش روی سینه خود بستم و کلاش را به دوش انداختم و به جمعی که تشویق به صف شدن می شدیم پیوستم هنوز خواب بر من غلبه داشت و خوابم نپریده بود و اگر بر می گشتم به خواب می توانستم به راحتی ان را ادامه دهم و تا صبح بخوابم ولی مدتی طول نکشید که همه مسلح شدیم در جمع ما شهید رضا قنبری شهید رضا نادران و... همه حضور داشتند. صحبت مختصری بعد از شکل گیری صف حدود 15 الی 20 نفره از سوی فرمانده واحد انجام گرفت که نشان از تعجیل داشت و وی این که فرصت برای توضیح بیشتر نیست و باید حرکت کنیم و ان این که از اسلام اباد تماس گرفته اند که دشمن تا اسلام اباد غرب امده و اکنون به سمت باختران در حرکت هست این که گفته شد خواب تا حدی از سر ما پرید ولی کی می توانستیم باور کنیم که دشمن تا اینجاها امده باشد برای من که این مسیر را از دزلی تا باختران امده بودم اصلا باور کردنی نبود این مسیر درازی بود که به این راحتی ارتشی نمی توانست طی کند چه رسد به عراقی ها، در همین افکار بودم که فرمانده واحد شروع به چینش چند نفر کرد که یکی از انها من بودم و گفتند که فورا سوار شویم من بودم دو سه نفر دیگر و حاجی سعادت معاون واحد اطلاعات عملیات و ما با یک بیسیم حرکت کردیم و بقیه اماده در مقر ماندند ابتدا به دفتر فرمانده تیپ رفتیم و فرمانده واحد و حاجی سعادت وارد سنگر انان شدند و ما عقب تویوتا وانت جنگی بودیم در این بین با خود در فکر بودم تنها فکری که به ذهنم می خورد این بود که این یک رزم شبانه در حد و اندازه تمام تیپ است و انها برای این که ان را جدی تلقی کنیم ان را به این صورت بیان می کنند وو به همین دلیل ارن را به یک باره و .... ناگهانی برای ما مطرح کرده اند چون انتظار داشتند که ما انرا جدی نگیریم این نام را روی ان گذاشته اند و خوب رول جدی بودن را خود رعایت می کنند رزم های شبانه برای گردانها بود و برای واحد ما این چنین کارهای رسم نبود و ما خود حرکت های شبانه خاص خود را برای شناسایی مناطق دشمن داشتیم و اموزش های حرکت در شب و جهت شناسی داشتیم و رعایت موارد ان با انچه در رزم ها شبانه و شلوغی های ان ارایه می شد و حالت تهاجم داشت متفاوت بود علیرغم شلوغی و بگیر و ببند های رزم های شبانه حرکات ما در شب بی صدا و .... بدون ایجاد حساسیت و بجای گذاشتن ردی باید شناسایی شبانه خود را انجام می دادیم لذا این برای من غریب بود که این رزم شبانه برای ما باشد با خود فکر می کردم که شاید انان یک رزم شبانه برای کل تیپ برنامه ریزی کرده اند و برای این که ما هم در ان نماینده ای داشته باشیم و در جمع انان جای ما خالی نباشد ما را هم شامل کرده اند خلاصه غرق این افکار بودم که حاجی سیادت از دفتر فرماندهی خارج شد و سوار تویوتا شد و سمت جاده اصلی باختران اسلام اباد حرکت کردیم در راه هم ایستاده بر پشت تویوتا در همین فکار بودم که نزدیکی های تنگه چهار زبر تعدادی نور منور (خمپاره هایی که در هوا شلیک می شود و شب را روشن می کند ) را دیدم حدثم برای مانور بیشتر شد زیرا شب عملیات عراقی ها انقدر منور میزنند که صحنه نبرد را مثل روز روشن می شد و ماهم برای صحنه سازی شب عملیات به این کار نیازداشتیم مطمین شدم که مانور شبانه است ولی چرا خارج از مقر تیپ باید این مانور برگزار شود.
این ها افکاری بود که در ذهن خود مرور می کردم و برای وضعیت خود سناریو می ساختم که نفهمیدم چطور از مقر خارج شده و خود را به جاده اصلی رسانده و به بالای تنگه چهار زبر رسیدیم با دیدن دشت بعد از تنگه که این جریانات در ان در حال وقوع بود سناریوهایم بهم ریخت تیرهای رسام که نورانی بود در سطح جاده زده می شد تیراندازی ها در دشت ادامه داشت منوز زده می شد با خود گفتم که این یک مانور بین ما و لشکر سید الشهدا است که سمت دیگر تنگه مقر داشتند اگرچه این امر خیلی به ندرت بود که تیپ و لشکر ها مشترکا مانور داشته باشند و اصلا این اتفاق نیفتاده بود و سابقه ای ازاین جریان تا به حال نداشتیم ولی باز در ذهن خود چنین امکانی را می ساختم و ترسیم می کردم لشکر سید الشهدا به نظرم از بچه های تهران بودند که در استانه تنگه و درست در این طرف تنگه در دامنه کوه مقر داشتند و ما در دره ای در ان طرف گردنه بودیم بالای گردنه ماشین را متوقف کردند و ماشین به مقر برگشت و من و جاجی سیادت و یک بیسم چی و دو نفر دیگر ماندیم پیاده به سمت پایین گردنه حرکت کردیم فاصله ای حدود 300 تا 400 متر بود در این بین به فردی برخوردیم که مدعی بود از بچه های کمیته شهر باختران است و مسلح بود ولی با لباس شخصی از وی کارت شناسایی خواستم که وی کارت عضویت خود در کمیته را نشان داد و رفع مشکوکیت شد ما به طرف پایین دره ادامه حرکت دادیم و تند از وی گذشتیم وی جوانی حدود 27 - 28 ساله بود اسم مبارکش یادم نیست چه بود ولی تا حدودی رفع مظنونیت از وی شد و به راه خود ادامه دادیم. در پایین تنگه زمین های کشاورزی و گندم زارها شروع شد بلافاصله بعد از تنگه انبار های نفت قرار داشت از انها گذشتیم به راه خود ادامه دادیم بعضی مواقع در یک دو کیلومتر جلوتر تیراندازی می شد روی جاده را می زندن و ما ناچار از کنار جاده و گودی ان استفاده کرده به حالت نشست و برخاست و بشین و حرکت کن به حرکت خود ادامه دادیم یک کلیومتیر که جلو رفتیم به چند تن از بچه ها رسیدیم که در کنار جاده موضع گرفته بودند کار داشت جدی می شد انگار درگیری است و کم کم فضای جدی داشت بخود می گرفت و درگیری جدی تر شده است این افراد که موضع گرفته بودند چند تن از رزمندگان لشکر سید الشهدا بودند که قبل از ما به منطقه امده بودند و جلوی دشمن را گرفته بودند و تعدادی شهید و جروح شده بودند و تعدادی هم زنده بودند که ما با انان صحبت کردیم گفتند که مهمات انان تمام شده است و از ما سوال می کردند چه کنند به انان گفتیم که با توجه به این امر دیگر ماندن صلاح نیست به سمت تنگه حرکت کنند اینجا بود که اقای سیادت صلاح ندانست که ما چند نفری به راه خود ادامه دهیم و دوتا از بچه ها که تیم ما را تشکیل می دادند ما را ترک و به سمت تنگه بازگشتند و من و اقای سیادت راه خود ادامه دادیم و به سمت روستای حسن اباد رفتیم. نزدیکی های روستا ستون دشمن را دیدیم که از سرازیری قبل از روستا به سمت اسلام اباد سرازیر و نزدیک روستا از سمت غرب متوقف شده است و گاهی هم تیراندازیم می کند تعدادی از افراد که در کنار جاده مجروح شده بودند کمک می خواستند ولی بدبختانه کمکی نمی شد کرد هم به لحاظ موقعیت و وضعیت و هم به این لحاظ که به واسطه اهمیت کار اطلاعات و عملیات در جنگ ما را طوری اموزش داده بودند که به هیچ چیز غیر از انجام ماموریت هدایت یگانها فکر نکنیم و تنها به این فکر کنیم که کار هدایتی خود را انجام دهیم و حتی به درگیر شدن با دشمن هم فکر نمی کردیم و اسلحه ما فقط جنبه دفاعی داشت و در عملیات ها هم کمتر درگیر می شدیم و برای حفظ نیرو با شروع عملیات ها کار ما تمام می شد و بر می گشتیم و موظف به برگشت هم بودیم و کار ما قبل از عملیات ها شروع می شد و تا شروع درگیری ادامه داشت و خاتمه می یافت و مسول تیم موظف بود همه را بعد از کار جمع کرده برگرداند. یعنی وقتی یک تیم اطلاعات عملیات، گردان را به نزدیکی محل درگیری می رساند و اولین برخورد با دشمن شروع می شد کارما تمام می شد و مسول تیم بچه ها را جمع کرده و به جای امنی برده یا بر می گشت البته اغلب دلمان نمی امد برگردیم و اغلب می ماندیم تا نتیجه کار را ببینیم ولی مسول تیم دست بردار نبود لذا به انجام ماموریت های جنبی کمتر می پرداختیم و مجالی برای انجام کاری توسط ما نبود.
لذا در این جا هم فقط به مجروحین گفتیم که اگر می توانند به عقب برگردند و خود را نجات دهند. البته انسان شرمنده انان می شد که کاری نمی تواند برای انان انجام دهد ولی چاره دیگری هم نبود و باید انان را با درد خود رها کرد و گذشت به ماموریت خود می رسیدیم به راه خود ادامه می دادیم تا به نزدیکی های ستون دشمن رسیدیم و دیگر راه برای ادامه نبود حاجی گفت که دیگر نه می شود و نه لازم است که جلو برویم و برگشتیم در راه برگشت بودیم که منافقین روی جاده شلیک می کردند از طرف ما شلیکی به طرف انان تیر اندازی نبود و مقاومتی در مقابل انان نمی شد زیر همانطور گفتم در واقع تیری از سوی ما وجود نداشت که شلیک شود با این شرایط دشمن هم شروع به پیشروی کرده بود ساعت ها حدود بین سه ونیم و تا چهارنیم شب بود و ستون دشمن به سمت تنگه حرکت اهسته خود را اغاز کرده بود انان برخی از اتومبیل های منهدم شده خود را از سر ستون خود کنار زده بودند و بی اعتماد به جلوی خود ولی اهسته می امدند ما هم به سرعت در حال عقب نشینی بودم و راهی که با نشست وبرخاست امده بودیم اکنون مجبور بودیم با سرعت بازگردیم. در بین راه گذاشتن مجروحین از ازارمان می داد ولی چاره ای جز این نبود و حتی اگر می خواستیم هم در نه در توان ما بود و نه مجالی برای این کار بود و باید می رفتیم و ان دوستان تهرانی را که مجروح بودند را با شرمندگی می گذاشته و می رفتیم در حالی که ناله انان را می شنیدیم و چقدر سخت بود. این کار را کردن ولی در جنگ بارها کارهای را مجبور به انجام ان می شدیم که در شرایط عادی انجام ان ممکن نبود که به خود اجازه انجام ان بدهیم. در حال دویدن بودیم که به دوستان تهرانی که گفته بودیم برگردند رسیدیم ستون منافقین هم با فاصله ای نسبتا نزدیک به دنبال ما می امد ولی اهسته و با احتیاط توام با ترس در حالی که کسی به سمت انان تیراندازی نمی کرد ولی خاطره مقابله اولیه بچه های لشکر سید الشهدا با انان، ضربه شستی به منافقین نشان داده بود که انان را به احتیاط وا داشته بود. کم کم به انبار نفت رسیدیم از این جا دوستان تهرانی ما هم همراه ما بودند. دیگر ادامه مسیر در ان طرف جاده برای ما ممکن نبود و وضعیت طوری بود که ستون به ما نزدیک شده بود و جایی برای مخفی شدن نبود این طرف جاده شیب ما را در دید دشمن قرار داده بود و به سربالایی به سمت بالای گردنه رسیده بودیم و شیب گردنه امکان مخفی حرکت کردن را نمی داد و فرار از جلوی ستون اتومبیل ها در سر بالایی ممکن به نظر نمی رسید زیرا ستون برادران و خواهران خائن ما هم به ما نزدیک شده بودند چاره ای نبود که به سمت دیگرجاده حرکت کنیم و در یک حرکت سریع خود را به سمت انبار نفت رساندیم تا از ساختمان انبار نفت برای دور شدن از چشم انان استفاده کنیم لذا به این طرف جاده امدیم امدیم دورتادور این انبارنفت را دیوار بلوکی کشیده شده بود دیوار پشتی این انبار نفت رسیدیم یک خرمن کوچک گندم های درو شده بود و یک گوساله که به ریسمانی درپشت دیوار بسته شده بود با رسیدن ما به پشت ساختمان ستون منافقین از مقابل ساختمان انبار نفت گذشت و چاره ای جز مخفی شدن نبود بچه های رزمنده لشکر سید الشهدا به داخل خرمن گندم خزیدند و من و حاجی سیادت به داخل گندم زار خزیدیم و سینه خیز سعی کردیم از ساختمان دور شویم. بیست یا سی متر و شاید 50 متر از انجا دور شده بودیم که صدای دوستان تهرانی خود را شنیدیم که منافقین انان را از خرمن بیرون کشیده و به شهادت رساندند صدای ناله انان می امد و صدای برادران و خواهران منافق که با نامهای بیژن، بابک و.... همدیگر را صدا میزدند. با این حادثه متوجه شدیم که انان تغییر مسیر ما از انطرف جاده به این طرف را دیده اند و به دنبال ما برای شکار ما بودند و بعد از گذشتن از ساختمان انبار نفت ستون را متوقف و به سراغ ما امدند و این جنایت را افریدند. تا به حالت سینه خیز می رفتیم از این زمان به بعد به حالت رو خوابیدم من و حاجی سیادت بودیم. تنها من یک کلاشینکف و دو نارنجک داشتم و حاجی سیادت دست خالی بود. یک نارنجک به حاجی سیادت دادم و خودم اسلحه را مسلح کرده به پشت برگشتم و اماده بودم که با امدن منافقین از خود دفاع کنیم. دو حالت برای ما متصور بود که به حالت دشت بان به داخل گندم زار بیایند و ما را بگیرند و یا این که گندم زار را به رگبار ببندند لیکن انتظار من برای امدن انان طولانی شد و متوجه شدم که انان متوجه حرکت ما به داخل گندم زار نشده اند و به شهادت ان دوستانمان راضی شده و به ستون خود بازگشته بودند.
ساعت حدود نزدیکی های پنح صبح بود شاید. هوا بسیار سرد بود و ما در پایین تنگه چهارزبر در محاصره منافقین گرفتار امده بودیم و ستون انان روی جاده از ما گذشته بود حاجی سیادت از ناحیه دست جانباز جنگی بود و می گفت توان تحمل سرما را ندارد و می گفت دستش از درد دارد می ترکد محل مجروحیت خیلی حساس شده بود و سرما ازارش می داد و از من چاره ای را می پرسید ناگهان فکری به خاطرم رسید دست کردم همانطور که دراز کشیده بودم زیرپوشم را به تنم پاره کرده و بیرون کشیدم و به حاجی سیادت دادم و گفتم به دور دست خود بپیچ که او هم همین کار را کرد و گفت دردش ارام گرفته است. در همین حال وهوا بودیم که داشت هوا روشن می شدو وقت نماز داشت می گذشت تیمم کردیم و نماز را همانطور دراز کشیده بودیم به نوبت خواندیم. شلیک ها از ناحیه بالای تنگه منافقین را متوقف کرده بود و انان توان جلو رفتن را نداشتند و ستون در نزدیکی ما متوقف شده بود صدای انها که داد و فریاد می کردند و دستور می دادند و یا با بیسیم صحبت می کردند را می توانستیم بشنویم انان بسیار نزدیک بودند شاید صد متری ما، گندم زار مردم روستای حسن اباد شده بود مامن ما و در ان کاملا استتار کرده بودیم نه قدرت جلو رفتن و نه بیرون امدن، ساعتی گذشت که درگیری بالا گرفت ظاهرا بچه ها خود را به بالای گردنه چهار زبر رسانده بودند و جاده را برای حرکت ستون نفاق بسته بودند جنگ سختی در گرفت تا این کار محقق شود و ما شاهد ان بودیم و در کنار ستون این کور دلان شاهد این ماجرا با گوش های خود بودیم و از این ساختمان انبار نفت انان 50 متر هم بیشتر نتوانسته بودند پیش روی کنند زیرا در طول این مدت بچه های تیب 12 قایم و لشکر سید الشهدا گردنه را بسته بودند و همین اخرین پیشروی انان شد و از این جا شکست انان اغاز شده بود.ساعت حدود شش صبح بود که منافقین کمی عقب نشینی کردند و ما از کندم زار امدیم بیرون و به سمت تنگه حرکت کردیم. اما حالا یک مشکل وجود داشت که از دو طرف مار را بزنند اول از سوی منافقین که در دشت بودند و دوم از سوی بچه های خودمان که در بالای تنگه حضور داشتند که ما را به جای منافقین به رگبار ببندند. ولی چاره ای نبود و باید از فرصت بوجود امده استفاده می کرد و صحنه را خالی می کردیم زیرا هوا کاملا روشن شده بود و طی یکی دو روز اینده این صحنه نبردی سخت بود که باعث می شد منافقین از ستون خارج و از ماشین ها پیاده شده و به سمت ما بیایند لذا به حاجی گفتم زیرپوش مرا از دور دستش باز کند و تکان دهد و با توکل به خدا به سمت بالای گردنه حرکت کردیم و خوشبختانه از دو طرف به ما حمله ای نشد و خود را بالای دره رساندیم. بالای گردنه بچه ها ارایش گرفته بودند و تعدادی از اتومبیل های منافقین که قصد گذشتن از گردنه را داشتند منهدم و سرنشین های ان ها را کشته بودند هنگام بازگشت به جسد مبارک فردی برخوردم که دیشب کارت شناسایی او را چک کرده بودم و در مقابله با منافقین به شهادت رسیده بود روحش شاد باد وی از بچه های کمیته باختران بود که برای دفاع از شهر به محض شنیدن خبر حمله مذکور خود را به گردنه شبانه به هر وسیله ممکن رسانده بود او لایق شهادت بود و به شهادت رسید و نگذاشت باختران به دست منافقین بیفتد. بالای گردنه که رسیدیم تازه یک کامیون گلوله ارپی جی هفت اورده و روی گردنه کمپرس کرده بود و برکت همین ارپی چی ها بود که ستون منافقین متوقف شده بود بچه ها در دامنه های گردنه موضع گرفته بودند و از موضع خود دفاع کرده بودند از بچه های اطلاعات عملیات که دیشب کاری که ما نکردیم را کردند و شهید شدند از جمله رضا قنبری و رضا نادران بودند که مردانه از گردنه دفاع کرده و البته شهید شدند ولی شکست منافقین از همین توقف هم شروع شد انان اگر از این گردنه می گذشتند دیگر امیدی به نگهداشتن شهر باختران نبود و شاید شهر باختران هم سقوط می کرد. دو روز منافقین در این دشت متوقف شدند و کشته های زیادی دادند. عقب نشینی که کردند تا به دنبال انان که رفتیم ماشین ها باقی مانده از انان بسیار نو صفر کیلومتر بود و فقط از مقرهای انان در عراق تا انجا امده بودند و چه خفت بار ننگ را بر پیشانی خود نهادند و خود را به عنوان خاین ابدی در تاریخ کشور ثبت کردند بالاخره هم از کشور فرار کردند. چند وقت تعدادی از انان توسط مردم دستگیر شده وبه دادگاه تحویل شدند و سه نفر از انان را به محوطه تیپ اوردند و اعدام کردند کسانی که بهترین سرداران طول جنگ که تا به حال زنده مانده بودند را شهید کردند. شهید رضا قنبری که سالها با دشمن بعثی جنگ کرده بود تا به حال زنده بود و سرداری شده بود را به شهادت رساندند و....
دهلی نو 13 می 2009 یاد و خاطره شهدای عملیات مرصاد زنده و روحشان با ارواح شهدای جنگهای امام علی ع با منافقین زمانش محشور باد.
جالبش دیدی بخوان و بگذر؛ نگاره ها، دلنوشت و یا نظر داشتی بیش نیست.